اهورااهورا، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 5 روز سن داره

اهورا کــوچـولوی مــن

دوستت دارم اهورا،نه قابل مقایسه است ،نه قابل شمارش ... بی انتهاست!! تاوقتی هستم ، تا وقتی هستی ، هست به امتداد زندگی...

یاد ایام!

اهورا جانم قبل از اینکه تو به دنیا بیای، یه همسایه و دوست اراکی داشتیم، یه زن و شوهر مهربون و فرهیخته و دوست داشتنی با دو تا دختر ناز...آتوسا جون کتابخون بود و وقتی پای حرفاش می‌نشستم گذر زمان و حس نمی‌کردم، یه خانم به تمام معنا که با اینکه از لحاظ مالی شرایط خیلی خوبی داشتن ساده زندگی می‌کرد و همیشه می‌گفت عاشق زندگی تو روستاست و به خاطر همین روحیه هم از زندگی تو شهر کوچیکی مثل آذرشهر لذت می‌برد، همسرش هم یه آقای فوق‌العاده باهوش و باسواد بودن و از دیدن بازی شطرنج و تخته و ... و شگردهایی که داشتن خسته نمی‌شدیم. هیچ وقت محبت‌های آتوسا جون تو دوره بارداریم‌و فراموش نمی‌کنم، آش&...
31 شهريور 1401

روز پسر مبارک...

تک‌ستاره قلبم اهورا؛ در تقویم هخامنشی روز 26 شهریور روز تولد کمبوجیه پسر کوروش بزرگ است و این روز را در ایران روز پسر نامیدند...  پس؛ روزت مبارک پسر من🤗😘 ...
26 شهريور 1401

شهریور پر حادثه

اهورای من... گاهی هم از شدت اندوه، دچار بُهت می‌‌شویم، سکوت می‌کنیم، واکنش نمی‌دهیم، فریاد نمی‌زنیم، سوگواری نمی‌کنیم و فقط کسانی دردناکیِ این‌گونه درون‌ریزی را می‌فهمند که دچار بُهتِ پس از حوادث تکان‌دهنده و عظیم شده باشند. بهت‌زدگی چیزی‌ست فراتر از بغض، خشم، رنج کشیدن و گریستن! انگار زبانت را بریده‌اند و پاهایت را بریده‌اند و اشک‌هایت خشکیده و تمام وجودت را از ریشه فلج کرده‌اند... آدمی برای یک رنج «گریه» میکند؛ اما رنج‌های پیاپی و دردهای شوک‌آور و عظیم، آدمی را لال و ناتوان و فلج می‌کند... و این توصیف حال و احوال ...
26 شهريور 1401

دیدن دوباره یک دوست...

پسر قشنگم، اهورا... بهمن1384 بود، من و تارا تو دانشگاه همدیگرو دیدیم و دوست شدیم... هم از لحاظ سن و هم از لحاظ جثه از من بزرگتر بود و رفتارش مثل یک مادر مهربون ...من هم که 18 ساله بودم و اولین تجربه دوری از خانواده رو حس می‌کردم چسبیدم به این دوستی و هیچ‌وقت هم پشیمون نشدم. با ازدواجِ من، بینمون یه کم فاصله افتاد ولی هم‌چنان با هم دوست بودیم. بعد از فارغ‌التحصیلی تارا برگشت به شهرشون مریوان و منم که ماندگار آذرشهر شدم. سالی یکی دوبار با هم تلفنی حرف می‌زدیم و دورادور از حال هم باخبر بودیم تا اینکه بعد از این همه سال دیشب زنگ زد و گفت با همسر و پسرش اومدن تبریز برای انجام کارهای مدرکش! دعوتش کردم و اومدن پیش&...
22 شهريور 1401

سفر آخر تابستون!( نهاوند)

اهورا جانم؛ با هم قصد کردیم سری به خونه باباجون‌اینا بزنیم؛ که تا تعطیلات تموم نشده یکبار دیگه ببینیمشون، بابا با ما نیومد، هنوز چند روزی اونجا نمونده بودیم که ماجرای رتبه‌بندی معلما پیش اومد و من مجبور شدم برای روبه‌راه کردن کارام برگردم آذرشهر... تو یک روز پیش باباجون و مامان نسرین موندی. شب مامان زنگ زد که اهورا خوابش نمی‌بره و چه شبی بود برای من و تو...خلاصه سریع کارهای اداری‌مو و انجام دادم و مدارک‌مو برداشتم و با بابا برگشتیم تویسرکان تا بقیه کاها رو از اونجا انجام بدم و تو دلتنگ نباشی... یه روز تصمیم گرفتیم نهارمون و ببریم...
18 شهريور 1401

شهریور 1401...

شهریور رسید... یه نسیم ملایم، آروم‌آروم از میون درز پنجره‌ها یواشکی سرک می‌کشه... نسیمی که بوی پاییز و به ارمغان میاره... آفتابی که سوزناک نیست و غروباش مثل غروبای تیر و مرداد، آدم و دق نمی‌ده تا از راه برسه، بس که روزها کشدار و طولانی‌ان و دیگه حوصله‌تو سر می‌برن تا به شب برسی...شب‌هایی که دیرتر وصل می‌شن به روز... شهریور سراشیبیِ تابستونه، وقتی میاد یعنی دیگه داریم به آخرای خط تابستون می‌رسیم، به نیمه‌ش که می‌رسی، خنکای عصراش که به صورتت میخوره، هُرم داغ تابستون و دیگه نداره... نوید می‌ده... نویدِ پاییز دوست‌داشتنی!!! ...
1 شهريور 1401
1