یاد ایام!
اهورا جانم قبل از اینکه تو به دنیا بیای، یه همسایه و دوست اراکی داشتیم، یه زن و شوهر مهربون و فرهیخته و دوست داشتنی با دو تا دختر ناز...آتوسا جون کتابخون بود و وقتی پای حرفاش مینشستم گذر زمان و حس نمیکردم، یه خانم به تمام معنا که با اینکه از لحاظ مالی شرایط خیلی خوبی داشتن ساده زندگی میکرد و همیشه میگفت عاشق زندگی تو روستاست و به خاطر همین روحیه هم از زندگی تو شهر کوچیکی مثل آذرشهر لذت میبرد، همسرش هم یه آقای فوقالعاده باهوش و باسواد بودن و از دیدن بازی شطرنج و تخته و ... و شگردهایی که داشتن خسته نمیشدیم. هیچ وقت محبتهای آتوسا جون تو دوره بارداریمو فراموش نمیکنم، آش&...








